علوم سیاسی
(١)
چكيده پاياننامههاى رشته علوم سياسى موسسه آموزش عالى باقرالعلوم عليه السلام -
١ ص
(٢)
ملخص المقالات -
٢ ص
(٣)
Abstracts -
٣ ص
(٤)
فلسفه سياسى بوعلى سينا - بهشتی احمد
٤ ص
(٥)
ولايت فقيه و پيش نويس قانون اساسى - بيارجمندى حسن
٥ ص
(٦)
اسلام و دموكراسى - وحيدى منش حمزه على
٦ ص
(٧)
نسبت سنجى عرفان و سياست - باقرىفرد سعيده
٧ ص
(٨)
قدرت نرم آمريكا و ايران - شرف الدين سيد حسين
٨ ص
(٩)
بررسى ادبيات سياسى ايران در دوره پهلوى اول - حسنى باقرى شريفآباد مهدى
٩ ص
(١٠)
ملتى برآمده از ملتهاى متعدد1 - توحيدى ام البنين
١٠ ص
(١١)
فرايند بحران سلطه در ايران معاصر - افخمى اردکانى حسن
١١ ص
(١٢)
مسائل هستهاى ايران و مشكلات فراروى آن - خرم على
١٢ ص
(١٣)
سيره سياسى امام على عليه السلام - نصيرى على
١٣ ص
(١٤)
اجتهاد و تقليد در انديشه عالمان شيعه - آل سيد غفور سيد محسن
١٤ ص
(١٥)
فكر سياسى امام موسى صدربخش سوم - لک زايى شريف
١٥ ص
(١٦)
سازمان آيسسكو؛ بسترى براى تشكيل امت واحد اسلامى - کريمى غلامرضا
١٦ ص
(١٧)
يهود از ديدگاه مولانا - فاضلى قادر
١٧ ص
(١٨)
نقد و معرفى «قدرت، گفتمان و زبان» - نباتيان محمداسماعيل
١٨ ص

علوم سیاسی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٥ - فكر سياسى امام موسى صدربخش سوم - لک زايى شريف

فكر سياسى امام موسى صدربخش سوم
لک زايى شريف

تاريخ دريافت: ١٦/١١/٨٤
تاريخ تأييد: ٣٠/١١/٨٤ اشاره:
در دو نوبت پيشين، بخش‌هايى از فكر سياسى امام موسى صدر تقديم شد. در نوشته حاضر بخش ديگرى از انديشه ايشان آورده مى‌شود. در اين مقاله نيز برخى عناصر اساسى فكر سياسى امام موسى صدر نقل و برجسته مى‌شود. گفتنى است غالب عناوين و تيترهاى انتخابى از نگارنده است. در مباحث فراروى، همانند دو بخش پيشين، افزون بر حذف برخى مباحث و كوتاه كردن متن‌ها و نيز ويرايش صورى هيچ‌گونه دخل و تصرفى در گفتار و نوشتار امام صدر انجام نشده و مباحث ايشان به طور مستقيم آمده است. انسان، خدا و مسئوليت‌٢
خداى متعال آن ذات مقدس واحد و احدى است كه همانند ندارد و فقط براى اوست اسماى حسنى و مثال‌هاى اعلى و همه صفات كمال او، بالاتر و برتر از هر نقصى و نيازى، غنى بالذات است. نه مى‌زايد و نه زاده شده است: لَم يلد و لَم يُولَد. از انتساب خاص به هر چيز و پديده و يا به هر فردى مبرّاست...
او عالم به پنهان و آشكار جهان است و به اندازه ذره‌اى از ديد وى پنهان نمى‌ماند. اين كمال مطلق كه در تفسير كلمه اللَّه متجلّى است و جوانب گوناگون و زمينه‌هاى عديده تربيتى كه در ذات مقدس آفريننده انعكاس دارد، پژوهش‌گر را از نگاه تجريدى و داشتن يك احساس درونى صرف و تشريفات مذهبى محض دور نگاه مى‌دارد.
تعمق در تجرد ذات حق و دورى گزيدن از تشبيه و همانندى براى حضرتش و برترى و تعالى آن ذات يگانه از هرگونه ارتباط ويژه‌اى به فرد، شى‌ء يا پديده‌اى، خصيصه قداست ذاتى هر چيزى را نفى مى‌كند و انسان را از هرگونه قيد و بند عقلى يا علمى و اجتماعى و يا عملى و عاطفى آزاد مى‌سازد و او را تنها بنده خدا و رها و آزاد در همه امور زندگى كه هيچ گونه مانعى در راه تعالى و پيش‌رفتش نيست، قرار مى‌دهد.
همه زمين و آسمان‌ها در قبضه قدرت اوست و نيز ديدگان او را نمى‌يابند، لكن او چشم‌ها را مى‌بيند؛ خداوند از ادراك عقول بشرى برتر و بالاتر است و بر طبق بيان حديث شريف «آن چه را شما با وهم‌هاى خود در دقيق‌ترين معانى مى‌يابيد، آفريده اوهام شماست كه به خود شما بر مى‌گردد.»
در عين حال، هر جا كه باشيد او با شماست. از اين حيث كه او با همه اشيا است، نه به مقارنه، و غير هر چيز است، نه به جدايى؛ چنين احاطه‌اى، به انسان اطمينان و قدرت مى‌بخشد و وحشت و نگرانى را از او زايل مى‌كند و او را موجودى مسئول و متعهد مى‌سازد. سپس تأثير چنين انديشه ژرفى را در حيات انسانى مشاهده مى‌كنيم، انسان خود را مجرد و جداى از خدا نمى‌داند: وَللَّهِ‌ِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ؛٣ مشرق و مغرب از آن خداست. پس به هر جا كه رو كنيد، همان جا رو به خداست. انسان، شيطان و اختيار٤
گفت‌وگو درباره شيطان، سلطان شرور، با بحث درباره ملائكه مرتبط است، زيرا بر حسب توصيف قرآن كريم، شيطان پيش از خلقت آدم با ملائكه آفريده شده است. وى قبل از آن كه آدم قدم به عرصه وجود گذارد، مطيع فرمان خدا بود. پروردگار را سجده مى‌كرد و ذات مقدس الهى را تسبيح و تنزيه مى‌گفت، اما پس از آن كه مأمور شد در برابر آدم، سجده كند، با بزرگ‌بينى و فخر نسبت به خود، خداوند را نافرمانى كرد و تا روز قيامت به او مهلت داده شد. اغواگرى، گمراه نمودن و منحرف كردن بشر را، با هم‌دستى لشگريان خود، قواى شر، رهبرى مى‌كند... پس انحراف و شقاوت و طرد، پى‌آمد عصيان فرمان خدا بود نه اين كه وى ذاتاً شقاوت‌مند بوده يا بدين سبب كه طرد و دورى از مقام قرب الهى خود كيفر است و عقوبت... .
قرآن كريم، آزادى و اختيار انسان را به صورت داستانى در يك تابلوى زيبا ترسيم كرده و در آيات ٣٠ تا ٣٨ سوره بقره، چگونگى آفرينش را تشريح كرده است. به موجب اين آيات شريفه، خداوند اراده كرده است كه خليفه‌اى روى زمين مستقر كند، نه موجودى چونان يك ابزار بى‌اراده يا شبيه به آن، بلكه مشيت خداوند بر آفرينش موجودى تعلق گرفته است كه بتواند بر طبق اراده و اختيار خود عمل كند و در اعمال ارادى و اختيارى، آزادى خويش را به آزمايش گذارد. بديهى است كه آزادى و اختيار انسان، در عمل، آن گاه محقق خواهد گرديد كه گرايش‌هاى خير و شر، هر دو، در نهاد وى وجود داشته باشد و با وجود راه‌هاى خير و شر در روى زمين بود كه خداوند انسان را با اين خصايص آفريد و سپس اسما را به وى آموخت و او را براى شناخت جهان آفرينش و نيروهاى خلقت و احاطه بر آنها آماده ساخت. در اين هنگام بود كه به ملائكه فرمان داد در برابر آدم سجده كنند. پس همه فرشتگان آدم را بر طبق امر آفريدگار سجده كردند. در حقيقت سجود و خضوع فرشتگان در برابر آدم مستلزم به اطاعت در آوردن قدرت‌ها و نيروهاى هستى براى انسان است؛ قدرت‌ها و نيروهايى كه در دست ملائكة اللَّه است.
بدين ترتيب، آدم، جانشين و خليفه خداوند در روى زمين شد و ابليس از سجده بر آدم امتناع ورزيد و از مقام مقربان درگاه الهى مطرود گرديد و بر طبق درخواستش از بارى تعالى تا روز قيامت به وى مهلت داده شد و او نيز با لشگريانش به اغوا و انحراف بشر پرداخت و خصلت شر را در درون انسان تقويت كرد، آن طور كه شيطان از دعوت كنندگان به راه شر به شمار آمد. از آن هنگام سراسر جهان ميدان مبارزه پويندگان خط مستقيم و روندگان راه انحراف و گمراهى شد. در اين صحنه دو فرياد طنين انداز است و سامعه انسان دو ندا مى‌شنود: نداى اللَّه، كه بر زبان عقل و وجدان انسانى و لسان انبيا و سفيران الهى جارى مى‌شود و جامعه بشرى را به سوى هدايت و رستگارى فرا مى‌خواند و نداى شيطان، كه بر زبان نفس اماره به سوء و تمامى عناصر شهوت و فساد جارى مى‌گردد و اجتماع انسانى را به انحراف و شقاوت و بدبختى فرو مى‌خواند. بنابراين، انسان دز زندگى خود همواره دو ندا مى‌شنود: نداى خير، نداى شر؛ و مطابق اراده آزاد و اختيار خويش، يا به نداى خير پاسخ مى‌گويد يا به نداى شر.
از آن چه بر شمرديم به اين نتيجه رسيديم كه شيطان در عمق بخشيدن به اختيار و آزادى انسان، در مفهوم اسلامى خود، داراى نقش بسيار بارزى است: لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَيَحْيَا مَنْ حَىَّ عَنْ بَيِّنَةٍ٥؛ تا هر كه هلاك مى‌شود به دليلى هلاك شود و هر كه زنده مى‌ماند به دليلى زنده ماند. اهتمام اسلام به امور اجتماعى‌٦
آيين اسلام، در تعاليم خود، تنها به مسائل عقيدتى و اخلاقى بسنده ننموده، بلكه، علاوه بر عنايت به امور فردى، نظام فراگيرى ارائه داده است كه ارتباط انسان را با ديگران و با دولت و با نظامات و مقررات ادارى و قوانين بين‌المللى مشخص مى‌سازد. اين چنين دخالت‌هاى تفصيلى و گسترده در همه امور زندگى مجالى براى پرسش از موجبات آن فراهم مى‌سازد و سپس اين سؤال مطرح مى‌شود كه آيا مى‌توان يك نظام دينى با ويژگى‌هاى قداست و ثبات براى اداره يك جامعه متحول و امور در حال تغيير آن وضع كرد؟ براى روشن شدن اين مسئله مهم از بحث، اولاً اين پرسش را مطرح مى‌كنيم كه آيا كسانى كه از اديان تنها به بعد عقيدتى و اخلاقى آن بسنده نموده‌اند و يا از اديان تنها چنين بعدى را متوقع هستند بر اين باورند كه صيانت از ايمان و محافظت از اخلاق نيكو براى كسى كه در فضاى خارجى هيچ‌گونه ارتباطى با چهارچوب‌هاى متناسب با ايمان و اخلاق مزبور ندارد، امكان‌پذير است؟ آيا براى انسانى كه يك موجود واحد به شمار مى‌آيد نه موجود متعدد، ممكن است كه روح خود را از تأثير جسم خويش جدا و يا جسم خود را از فعل و انفعال روح خود جدا و بى‌تأثير سازد و ايمان و اخلاقى را كه از عناصر نفس‌اند از تأثير جسم به دور نگه دارد؟
به باور ما پاسخ كاملاً روشن است، زيرا تأثير متقابل ميان تمامى ابعاد وجود انسانى امرى است بديهى و لذا براى صيانت ايمان و اخلاق به ناچار انسان بايد به اعمال و رفتار ويژه‌اى مقيد باشد و وجودش را با انسجامى متناسب با صيانت روحى مزبور به يك‌پارچگى برساند. قرآن كريم، مانند بقيه كتاب‌هاى مقدس آسمانى، بر اين تأثير متقابل تأكيد مى‌ورزد و به طور صريح اعلام مى‌دارد كه تكرار و تداوم برخى از اعمال زشت ايمان را از قلب انسان بيرون مى‌كند: ثُمَّ كَانَ عَاقِبَةَ الَّذِينَ أَسَاءُوا السُّوءَى أَنْ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ وَكَانُوا بِهَا يَسْتَهْزِئُون‌٧؛ سپس عاقبت آن كسانى كه مرتكب كارهاى بد شدند ناگوارتر بود، زيرا اينان آيات خدا را دروغ انگاشتند و آنها را به مسخره گرفتند.
به راستى آيا معقول است بپذيريم كه انسان در اجتماعى كه مسير عملى آن با ايمان و اخلاق وى در تناقض و تنافى است زندگى كند، ولى تحت تأثير چنين جامعه‌اى قرار نگيرد؟ انسان در آفرينش، در حيات، در نيازمندى‌ها، در انديشه و تفكر و در همه جنبه‌هاى حيات خويش موجودى است اجتماعى و با جامعه‌اى كه در آن زندگى مى‌كند تعامل و تأثير متقابل دارد. در اين صورت، آيا براى وى امكان دارد كه ايمان و اخلاق و رفتار فردى خويش را از فعل و انفعالات جامعه‌اش جدا سازد؟ به باور من پاسخ اين سؤال نيز روشن است. از همين روست كه مشاهده مى‌كنيم اسلام بر لزوم ايجاد و تأسيس جامعه متناسب با ايمان و اخلاق و اعمال صالح تأكيد مى‌ورزد و صريحاً اعلام مى‌دارد: «ما آمَنَ بِاللَّه وَ اليَومِ الاخِر مَن باتَ شبعاناً و جاره جائعاً.»
در جمله فوق كلمه ما آمن آمده شده است تا نسبت به تناقض ميان ايمان و وضع نامطلوب اجتماعى، كه اسلام آن را مى‌بيند، آگاه شويم و بر چنين پايه و اساسى است كه در مى‌يابيم كه اسلامى كه پيامبرش تأكيد مى‌كند: «اِنِّما بُعِثتُ لاُ تَمِّمَ مَكارِمَ الاخلاق؛ همانا مبعوث شدم براى اتمام مكارم اخلاق» مى‌كوشد، به جهت نائل آمدن به چنين هدفى، در حيات عملى و سپس اجتماعى دخالت كند و براى چنين منظورى اصل حلال و حرام را پى مى‌ريزد. لذا ما مى‌بينيم كه نظام قانونى گسترده اسلامى قريب نصف تعاليم اسلامى را تشكيل مى‌دهد. اينك به طور صريح به بررسى پرسش مهمى كه از دشوارى انسجام و هم‌آهنگى قوانين ثابت با جامعه متحول نشأت گرفته مى‌پردازيم. پاسخ به اين پرسش نيازمند توجه به امور سه گانه زير است:
١. تحول و پيش‌رفت در حيات انسانى و در تاريخ بشرى به مفهوم تعامل انسان با هستى است. انسان هر روز بر تجربه‌هاى خود مى‌افزايد و علمش افزون مى‌گردد... او به كمك آگاهى تازه خود از نيروهاى كشف شده هستى بهره‌مند مى‌گردد و بدين ترتيب زندگى شخصى و اجتماعى خويش را در معرض تغيير و تحول قرار مى‌دهد. پس تحول عبارت است از مطالعه سطر جديدى از كتاب هستى و قرار گرفتن انسان در صفحه جديدى از اين كتاب، تأثير اين مطالعه به كارگيرى شناخت جديد و سپس دگرگونى نشأت گرفته از آن است.
... موجبات تطور و تحول انسان از عالم ديگرى به حيات او و جهانى كه در آن زندگى مى‌كند وارد نمى‌شود. عملى از خارج حيات انسان را دگرگون نمى‌كند. بلكه تحول؛ يعنى كنش و واكنش ميان انسان و هستى. معروف است كه اوّل آفرينش، انسان و جهان دو عنصر بودند كه در صحنه حيات وجود داشتند؛ بر اين دو عنصر چيزى افزوده نگرديده و چيزى هم از آنها كم نشده؛ بلكه با هر كشفى از جهان صفحه جديدى از حيات انسان پديدار گشته است.
٢. براساس نظر اسلام، دين عبارت است از شريعتى كه آفريننده جهان و انسان، يعنى خداى سبحان آن را وضع كرده است. پس او، خداى تعالى، از اين رو كه آفريننده جهان است، تمامى ابعاد وجود عالم، ظواهر و بواطن آن، را مى‌داند. نيز از اين حيث كه خالق انسان است، جميع ابعاد وجود انسان، نيازمندى‌ها و تمايلات او در علم خداوند هست، پروردگار، براساس اين علم، قوانينى را در مسير بهره‌ورى از جهان و احياى حياتى طيب و پاكيزه و كامل وضع كرده است. درست مثل اين كه كارخانه‌هاى ماشين‌سازى براى حفظ خودروها و استفاده كامل از آنها قوانين و مقررات و ضوابطى وضع نموده‌اند؛ زيرا سازنده ماشين‌ها به چگونگى ساختمان آنها، مشخصات و ويژگى‌هاى آنها و بالاخره راه‌هاى استفاده كامل از آنها آگاه است.
٣. گفتيم كه خداوند آفريننده هستى است و آن را مى‌شناسد و براى انسان بر اين اساس قوانين و رهنمودهايى وضع كرده است تا انسان بتواند در اين جهان به يك زندگى پاكيزه و كامل دست يازد. بنا بر نظر اسلام، نظام و مقررات مزبور به وسيله كلماتى كه از ذات مقدس احديت صادر گشته، يعنى همان آيات قرآنى، بيان شده است، زيرا ايمان اسلامى چنين است كه قرآن كريم با عين همين الفاظ نازل گرديده است.
فهم كلام بشر محدود به حدود معرفت و كمالات گوينده است و تجاوز از اين حد امكان ندارد. به هر اندازه كه سطح معرفت و آگاهى گوينده بالا رود به همان نسبت امكان تفسير و توجيه كلام وى و تعمق در آن بيشتر مى‌شود و بالا مى‌رود و به همين دليل است كه قضات و وكلا در تفسير قوانين به درجاتى برتر و بالاتر از فهم توده‌هاى مردم تعمق و ژرف نگرى دارند. بنابراين، چون معرفت خداوند لايتناهى است و هيچ‌گونه حدى براى آن متصوّر نيست، مى‌توان بر جميع ابعاد و مراحل مدلولات و مفاهيم كلام الهى اعتماد كرد و هر اندازه كه تحقيق و تعمق در كلام خداوند زيادتر و گسترده‌تر شود، ابعاد جديدتر و مفاهيم تازه‌ترى از آن فراچنگ مى‌آيد... .
اكنون به پرسش فوق باز مى‌گرديم و مى‌گوييم كه انسان در تعامل با جهان هستى از كنش‌ها و واكنش‌هايى بهره‌مند است كه شالوده پديده تحول و تكامل را تشكيل مى‌دهد. روند و جهت اين تعامل و به تعبير ديگر اين فعل و انفعالات را نظام و شريعت الهى تنظيم و هم‌آهنگ مى‌كند و اين شريعت، براى هر مرحله‌اى از مراحل تكامل، تعاليم و آموزه‌هاى تطور يافته‌ترى عرضه مى‌كند كه با آن مرحله‌اى كه انسان در آن به سر مى‌برد متناسب و هم‌آهنگ است. بر اين اساس، يك سلسله ارتباطات و فعل و انفعالات ثابت و استوار ميان انسان و جهان تنظيم مى‌شود و برقرار مى‌گردد.
خلاصه پاسخ به پرسش اين است كه موارد سه گانه‌اى كه يادآور شديم، هر يك پشتوانه‌اى است براى اين كه ما را در صحنه حيات براى كشف مراحل و حقايق جديدتر يارى رسانند و از همين طريق است كه ما مى‌توانيم در عين تحولى علمى و عالمانه ويژگى قداست را براى نظام‌هاى دينى محفوظ نگاه داريم. بدين معنا كه تعاليم، آموزش‌ها و مقررات تحول يافته خصلت‌هاى الهى خود را حفظ كرده‌اند و قداست، قوت و قيادت آنها از اصول و پايگاه‌هاى مستحكم و ثابت دينى نشأت گرفته‌اند.
[در جايى ديگر نيز در اين باره مى‌گويد:٨] مطلب آخر پاسخ اين سؤال است: «تو مى‌گويى اسلام مى‌خواهد از فرد صيانت كند، لذا به جامعه اهتمام مى‌ورزد و راه‌هاى گسترده‌اى براى تشكيل جوامع ترسيم مى‌كند. چگونه مى‌توان مشكل تحول و پيش‌رفت را حل نمود؟» يا «همان طور كه مى‌دانيم، جامعه به ميزان پيش‌رفت بشريت و اعتلاى سطح فرهنگ آن توسعه مى‌يابد. از آن جا كه تعاليم دينى ثابت است، چگونه دين مى‌تواند با تحول و توسعه جوامع هم‌آهنگ باشد؟»
براى پاسخ‌گويى به اين سؤال لازم است قبلاً سؤال ديگرى مطرح كنيم: پيش‌رفت چيست؟ آيا پيش‌رفت از آفريدن چيزى جديد در دنيا به وجود مى‌آيد؟ يا با نابود شدن چيزى كه وجود دارد ايجاد مى‌شود؟ چنين نيست. نه چيزى پديد مى‌آيد و نه چيزى ناپديد مى‌گردد. تحول عبارت است از كنش و واكنش بين انسان و جهان. بشر همواره در حال تجربه است. او مطالعه و تفكر مى‌كند و چيز جديدى كشف مى‌كند. وقتى چيزى كشف كرد آن را به كار مى‌گيرد، در نتيجه زندگى و جامعه خويش را متحول مى‌كند... پس تحول و توسعه عبارت است از كنش و واكنش نو به نو يا تفاعل مستمر بين انسان و جهان. چيز جديدى پديد نمى‌آيد. آن چه پديد مى‌آيد فقط كنش و واكنش جديد و قرائت و برداشت جديد از هستى و تعمق نو در كتاب آفرينش است. اين است معناى پيشرفت و توسعه.
از ديدگاه اسلام قرآن كلام خداوند است و كلامى است كه دانش گوينده آن حدى ندارد، زيرا گوينده آن خود خداست، كه علم او بى‌نهايت است. علم الهى محدود به عصر خاص يا قرن و دوره خاص نيست، بلكه او همه چيز را مى‌داند. ظاهر و باطن همه را مى‌داند... پس وقتى مى‌دانيم كه دانش گوينده حد و مرزى ندارد، مى‌توانيم در هر زمانى از كلام خدا چيز جديدى كشف و درك كنيم، همان‌گونه كه شما مى‌توانيد از هستى مفهوم جديدى درك كنيد.
آيا هستى امروز نسبت به جهانى كه در هزار سال يا پنج هزار سال پيش بوده تغيير كرده است. هستى همان هستى است، ولى شما چيز جديدى دريافته‌اى و آن را به شكل جديدى بررسى كرده‌اى. هم‌چنين قرآن كلام خدا است و شما حق داريد به قدر توان خويش در اين كتاب تفكر و تعمق كنيد. ديروز از قرآن چيزى مى‌فهميديد و امروز چيز ديگرى در مى‌يابيد. مى‌توانيد در كتاب خدا تفكر و تعمق كنيد، همان‌گونه كه در هستى تفكر و تعمق مى‌كنيد. در اين مسير، هوش‌يار باشيم و بدانيم كه در مقابل ما سه عامل وجود دارد: «انسان» و «هستى»، كه پيش‌رفت جوامع حاصل كنش و واكنش آنها است و عنصر سومى كه در مقابل ماست «كلام اللَّه» است. شما مى‌توانيد، همان‌گونه كه با هستى (جهان يا كون) كنش و واكنش داريد، با قرآن هم تفاعل و تعامل داشته باشيد. بدين ترتيب ميان شما و جهان و پيش‌رفت جوامع شما و «كلام خدا» نوعى هم‌آهنگى منسجم و منظم وجود دارد.
بنابراين، اسلام قادر است تعليمات وسيع و راه‌هاى گسترده‌اى براى تشكيل شايسته جوامع ارائه كند، كه شما، در چهارچوب آن، پيش خواهيد رفت و چيزهاى جديدى در سايه علم و فرهنگ و افزايش تجربيات خود درك خواهيد كرد تا اين كه پديده‌هاى جزئى يا كلّى تازه‌اى براى ساختن جامعه‌اى كه درصدد ساختن آن هستيد كشف خواهيد كرد... . ابعاد اجتماعى اسلام‌٩
فرد و جامعه. چرا اسلام به مسائل اجتماعى اهتمام ويژه دارد و خود را درگير امور اجتماعى مى‌كند؟ آيا ممكن نيست اسلام تمام همّ خود را با همه توان متوجه تعاليمى كند كه در حوزه خاص ايمان و اخلاق و مسائل فردى است؟ آيا بهتر نيست دين اسلام فقط به تربيت فرد بسنده كند بى آن كه در حوزه اجتماع دخالتى داشته باشد؟
در پاسخ به اين سؤال بايد گفت كه اگر ما جوياى حقيقت باشيم، در مى‌يابيم كه فرد جزء حقيقى جامعه است. او به روشنى از جامعه تأثير مى‌پذيرد و بر جامعه نيز اثر مى‌گذارد. آدمى، در تكوين خود، در زندگى، در فرهنگ خود، در برآوردن نيازهايش، و در همه امور، جزئى از جامعه خويش است و از جامعه اثر مى‌پذيرد. نمى‌توان فرد را در كانون همه توجهات قرار داد، اما نسبت به اوضاع اجتماع بى‌توجه بود و از آن غفلت ورزيد. نمى‌توان براى فرد و تربيت او برنامه‌ريزى كرد و در عين حال او را در جامعه‌اى رها نمود كه با تعاليم و برنامه‌هاى مذكور سنخيت و تناسبى ندارد. پس اگر بخواهيم فرد، صالح، مؤمن و شايسته باشد، غفلت از جامعه فرد به هيچ وجه مجاز نيست.
بدون شك اجتماع از افراد تشكيل مى‌شود. اما آيا فقط وجود افراد براى تشكيل جامعه كافى است؟ هرگز؛ اگر هزار نفر انسان بدون كنش و واكنش و داد و ستد يا خريد و فروش در كنار هم قرار گيرند، در اين صورت جامعه‌اى تشكيل نشده است. پس تشكيل جامعه به وجود افرادى وابسته است كه با تبادل توانايى‌هاى خود در كارها تعامل داشته باشند... لذا بنيان جامعه بر مبادله و تعامل است. اما، تعادل و مبادله ميان افراد جامعه چگونه پديد مى‌آيد؟ پيدايش چنين ارتباطى سه علت دارد:
علّت اوّل، تفاوت در شايستگى‌ها. همان‌گونه كه شكل بدنى افراد مختلف انسان متفاوت است، انسان‌ها از لحاظ روحيات و استعدادها و توانايى‌هاى انسانى [هم‌] با هم متفاوت‌اند. اين تفاوت‌ها موجب پيدايش تبادل و تعامل ميان افراد مى‌شود... بنابراين، تبادل داد و ستدى است كه اساس تشكيل جوامع است و به واسطه تفاوت توانايى‌ها و استعدادها حاصل مى‌شود.
علّت دوم، بشر اهداف و منافع و غاياتى پيش روى خود دارد كه عظيم‌تر و گسترده‌تر از توانايى‌هاى يك فرد است و فرد به تنهايى نمى‌تواند به آنها دست يابد. بنابراين، آدمى براى رسيدن به اين اهداف و دست يافتن به آن غايات به همكارى ديگران نيازمند است.
علّت سوم، انسان، در مسير زندگى، با خطرات، دشمنان و تنگناهايى روبه‌رو است كه غلبه بر آنها از توانايى‌هاى فردى او فراتر است و يك فرد تنها، بدون مساعدت ديگران، امكان پيروزى بر اين مشكلات و مبارزه با دشمنان و دفاع از خويش را ندارد.
اين سه علّت، يعنى تفاوت در استعدادها، وجود اهداف و مصالحى كه نيل به آنها فراتر از ظرفيت خود است و نيز آسيب‌ها و تنگناهاى قوى‌تر از توان فرد، بشر را به سوى تشكيل جوامع سوق مى‌دهد. اين علت‌هاى سه‌گانه از ابتداى خلقت با انسان بوده است، لذا مدنيّت يا گرايش انسان به تشكيل جوامع امرى طبيعى و بنيادى است، چرا كه علت آن در نهاد آدمى نهفته است.
تمايل و احساس انسان براى تشكيل جامعه به معناى گرايش نسبت به تعامل و داد و ستد است؛ به معناى ميل و رغبت به انجام وظيفه (حقى كه ديگران بر تو دارند) و گرفتن حقوق (وظايف ديگران در قبال تو) همان حسى است كه آن را شعور مدنى يا حس تعامل يا ميل به اخذ و عطا مى‌ناميم. اين حس، در بشر، اصيل و ذاتى و طبيعى است و اسلام، در برخورد با اين احساس طبيعى انسان، تلاش مى‌كند ريشه‌هاى آن را بشناسد و آن را ژرفا بخشد.
اصالت جامعه. اولاً، احساس يا گرايش به زندگى اجتماعى در انسان وجود دارد. اما اسلام فلسفه‌اى براى آن مطرح مى‌كند تا در جان انسان عمق يابد. ثانياً، اسلام اين گرايش را مقدّس مى‌شمارد و به آن زيبايى مى‌بخشد. ثالثاً، اسلام با تعاليم خود اين گرايش را استحكام مى‌بخشد و براى آن چهارچوب‌ها و موازين و معيارهايى تعيين مى‌كند و براى جوامع دينى ساختار و شاكله گسترده‌اى ترسيم مى‌نمايد.
نكته اول. اسلام چگونه اين گرايش را عمق مى‌بخشد؟ مثال مى‌زنيم. براى تربيت فرزند خود، گاه به او مى‌گوييم «دروغ نگو». كودك را مخاطب قرار مى‌دهيم و او را از انجام كارى باز مى‌داريم. اين نوع تربيت سطحى است. ولى اگر كودك را از زشتى دروغ بياگاهانيم، يعنى خواسته خود را با دليل همراه كنيم و بگوييم «دروغ نگو، زيرا دروغ‌گويى عملى ناپسند و نامطلوب است»، تأثيرش عميق‌تر است. اما ممكن است فضاى سالمى فراهم آوريم كه در آن اصولا نيازى به دروغ‌گويى نباشد و كودك اگر دروغ گويد احساس از خودبيگانگى كند اين نوع تربيت عميق‌تر و قوى‌تر از انواع پيش گفته است.
اين گونه نيست كه اسلام فقط به انسان توصيه كند كه به تعهدات خود عمل كند يا با ديگران داد و ستد داشته باشد يا امانت‌دار باشد، بلكه، علاوه بر آن، كوشش مى‌كند تا از جهانى كه انسان در آن زندگى مى‌كند تصوير روشنى ارائه نمايد... در قرآن كريم چنين آمده است: وَالسَّمَاءَ رَفَعَهَا وَوَضَعَ الْمِيزَانَ‌١٠؛ آسمان را برپا كرد و ميزان را قرار داد. اين كدام ميزان است؟ ميزان حقيقى؛ يعنى «عدالت در آفرينش و دقت در عمل».
پس همه چيز دقيق، درست و منظم است. و آسمان را برافراشت و ميزان را وضع كرد. چرا؟ براى اين كه شما از ميزان عدالت خارج نشويد... بنابراين، راهى كه اسلام براى تعميق اين احساس در پيش مى‌گيرد اين است كه هستى منظم است، عطا مى‌كند و نيز دقيق است.
... لذا دين براى آدمى شرايطى فراهم مى‌آورد كه احساس او، نسبت به ضرورت وفادارى و اداى امانت، از ريشه‌هايى سرچشمه مى‌گيرد كه از آسمان تا زمين امتداد دارد. و اين خواسته‌اى سطحى و رفتارى صورى نيست، بلكه عملى است كه بر اين ريشه‌هاى عميق استوار است. دين اين گونه احساس آدمى را نسبت به ضرورت انجام وظايف و درخواست حقوقش، يعنى تشكيل اجتماعات، عمق مى‌بخشد.
نكته دوم. اسلام مى‌كوشد تا احساس بشر را نسبت به مدنيّت (حقوق و وظايف يا اخذ و عطا) تقدّس بخشد. چگونه اسلام به اين احساس رنگ تقدّس مى‌زند؟ از چند طريق:
طريق اوّل اين است كه عطا و دهش از نظر اسلام از وظايف دينى است. متقّين چه كسانى هستند؟ قرآن، در نخستين آيات سوره بقره، آنها را چنين وصف مى‌كند كه به پنج اصل پاى‌بندند: به غيب ايمان دارند (اصل اول) و نماز به پا مى‌دارند (اصل دوم) و از رزق و روزى خود انفاق مى‌كنند (اصل سوم) و به آن چه بر تو و بر پيامبران پيشين نازل شده ايمان دارند (اصل چهارم) و به آخرت يقين دارند (اصل پنجم‌١١). اصل سوم اين است كه از هر چه روزى آنها شده است انفاق مى‌كنند. (كلمه انفاق فقط به پرداخت مال اطلاق نمى‌شود، بلكه بخشش از همه روزى‌ها است و معناى آن عطا و بخشيدن است. يعنى مؤمن باتقوا كسى است كه از علم و آبرو و مهارت و توانايى‌ها و از همه چيز خود عطا مى‌كند.) آن كه مى‌بخشد باتقواست، پس عطا، كه يكى از عوامل تشكيل دهنده جامعه است، جزئى از تقواست. بنابراين، انجام وظيفه اجتماعى و فعاليت اجتماعى يك وظيفه دينى اصيل به شمار مى‌رود. بايد دانست كه تعبير به انفاق با تعبير به صدقه متفاوت است. آن چه مرد به همسرش مى‌دهد، انفاق به حساب مى‌آيد و اين حق است نه سخاوت و كرم، انجام وظيفه است.
بنابراين، اسلام به عطا رنگ وظيفه و وجوب مى‌دهد و به آن قداست مى‌بخشد... بنابراين، مى‌توان هر انجام وظيفه‌اى را اداى امانت شمرد. كسى كه اداى امانت مى‌كند، حقوق مردم را به طور كامل و بدون كم و كاست مى‌پردازد. هر چه بر او واجب است ادا مى‌كند، يعنى امانت‌دارى مى‌كند. لذا مى‌توان عطا را، كه ركن اساسى تشكيل جوامع است، اداى امانت دانست. اينك به قداستى كه در اين كلمه نهفته است بر مى‌گرديم. اداى امانت زيبايى و برجستگى انسان است. اين‌جاست كه معناى آيه كريمه زير براى ما روشن مى‌شود: (إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنْسَانُ ١٢؛ ما اين امانت را بر آسمان‌ها و زمين و كوه‌ها عرضه داشتيم، از تحمل آن سر باز زدند و از آن ترسيدند و انسان آن امانت را بر دوش گرفت). انسان تنها موجودى است كه مى‌تواند اداى امانت كند و بار امانت را بر دوش كشد و در اين جا به طريق دوم مى‌رسيم:
طريق دوم. چرا در قرآن كريم از نقش طبيعى خورشيد و ماه و ساير اجزاء هستى به سجود و تسبيح و صلاة تعبير مى‌شود، ولى از نقش آنها تعبير به امانت نمى‌شود؟ زيرا امانت امرى است اختيارى و اين انسان است كه وظايف خويش را با اختيار كامل انجام مى‌دهد. در حالى كه خورشيد و ماه و بقيه اجزاء هستى وظايف خود را نه به حكم اراده بلكه بدون اختيار انجام مى‌دهند. آنها به سوى انجام وظيفه رانده مى‌شوند و به كار گرفته مى‌شوند. آدمى تنها موجود مختار است و بدين سبب از عمل او به اداى امانت تعبير مى‌شود. بنابراين، دهش و عطاى انسان انفاق است و انفاق يكى از صفات پنج‌گانه متقيان است. امانت‌دارى و اداى امانت واجب است و بدين سان در اين اصطلاح و تعبيراتى نظير آن و در عطا رنگ قداست را مشاهده مى‌كنيم.
هم چنين در تفسيرهاى دينى، اين سخن را مى‌بينيم كه: «مردم همه عيال اللَّه اند و محبوب‌ترين مردم نزد خدا كسى است كه براى عيال خدا (مردم) نافع‌تر باشد١٣» پس عطا كردن به جامعه، سود رساندن به عيال اللَّه است و در نتيجه موجب قرب پروردگار. به اين مطلب مى‌رسيم كه، به طور خلاصه، اسلام پيوندهاى اجتماعى را مقدّس و اخذ و عطا را عبادت مى‌داند.
طريق سوم. اسلام اين پيوندها را تثبيت مى‌كند و براى آنها خطوط و موازينى قرار مى‌دهد. اين موضوع را در مجموعه تعاليم اسلام صريح و واضح مى‌بينيم.
... دين داراى عرصه‌هاى گوناگونى است، از جمله: ١. عرصه فرهنگى، يعنى مفاهيم و تفاسيرى كه اسلام از پديده‌ها و اشيا به دست مى‌دهد؛ ٢. عرصه ايمان، يعنى اعتقاد به خدا، روز آخرت و نبوّت؛ ٣. عرصه احكام، يعنى واجبات و محرمّات، صحيح و غلط، جايز و غير جايز؛ ٤. عرصه اخلاق، صفات و فضايل. اين چهار عرصه وجود دارد و ما مشاهده مى‌كنيم كه در همه اين چهار عرصه، به وضوح، به روابط اجتماعى اهميت داده مى‌شود.
در حوزه مفاهيم (حوزه فرهنگى) به تفسير اسلام از جامعه مى‌نگريم و مى‌بينيم كه مى‌فرمايد: إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ١٤؛ و افراد جامعه را برادر مى‌داند و با اين روش مى‌خواهد ميان افراد جامعه خويشاوندى و پيوندهاى عاطفى و منطقى ايجاد كند. سپس در اين معنا مبالغه مى‌كند و از حد برادرى فراتر مى‌رود و مى‌فرمايد: «مؤمنان هم چون يك تن واحدند كه هرگاه عضوى دردمند شود ديگر اعضا با او هم‌دردى مى‌كنند». اعضاى جامعه را به اجزاى يك بدن‌١٥ تشبيه مى‌كند.
پس تفسير اسلام از جامعه و مفهومى كه از جامعه ارائه مى‌دهد دلالت بر پديده‌اى يگانه دارد: برادرى و خويشاوندى اعضاى جامعه و يك‌پارچگى آن، مانند بدن واحد. اما در عرصه ايمان و عقيده مى‌بينيد كه اسلام در اصول دين امر به اجتهاد مى‌كند. يعنى مى‌فرمايد مسلمان كسى است كه يگانگى خدا را با دليل و منطق مى‌پذيرد و ايمان تقليدى كفايت نمى‌كند. چرا اسلام بر اين نكته اصرار دارد و از ما مى‌خواهد كه اصول دين را عميقاً درك كنيم؟
اسلام از ما اين را مى‌خواهد تا با ايمان خود زندگى كنيم. اين چه فايده‌اى دارد؟ ايمان به خداى يكتا معنايش اين است كه چون خدا يكتا است و از داشتن فرزند، والدين، همتا، نزديكان و خويشاوند مبراست، بنابراين، همه افراد بشر نزد او برابرند، هم چون دندانه‌هاى شانه. وقتى كه انسان‌ها مساوى باشند، همكارى ميان آنها آسان مى‌شود. چه، در آن صورت، كسى بر ديگران برترى ندارد يا بى‌نياز از ديگران نيست تا تعاون صورت نگيرد، بلكه هر فرد نيازمند به ديگران است. پس قبول اين مسئله كه افراد بشر با يك‌ديگر مساوى هستند. تعاون و داد و ستد را تسهيل مى‌كند. در اين صورت در ميان انسان‌ها بى‌نياز كامل يا نيازمند كامل پيدا نمى‌شود، بلكه هر شخصى از بعضى جهات غنى و از ديگر جهات نيازمند است.
بنابراين، هم عطا مى‌كند هم مى‌گيرد. در حالى كه اگر گمان كنيم كه بعضى از انسان‌ها از ديگران بى‌نيازند، تعاون و همكارى مشكل مى‌شود. از طرف ديگر، وقتى بپذيريم كه انسان‌ها قديس و مصون از خطا نيستند، پذيرفته‌ايم كه هر فردى در معرض اشتباه است و نياز به مشورت دارد. و اين امر تعاون فكرى ميان انسان‌ها را پى مى‌ريزد. پس انسان به هم‌فكرى و همكارى اجتماعى نيازمند است و اين نتيجه ايمان به تساوى افراد بشر است. به همين ترتيب، وقتى بگوييم كه همه حركات و فعاليت‌هاى ما منبعث از خداى يكتاست، از وحدت مبدأ و هم‌آهنگى حركت‌ها چيزى حاصل مى‌شود كه تعاون ميان انسان‌ها را تسهيل مى‌كند.
كما اين كه اين مفهوم با چند تعبير تصريح مى‌گردد.
... ميان افراد انسان امتياز و تفاوتى وجود ندارد؛ تفاوت در استعدادها و قابليت‌هاست نه برترى بعضى بر ديگران.
مى‌گويند اسلام به برترى بعضى از انسان‌ها بر ديگران اذعان دارد و اين مطلب با سخنان شما كه مى‌گوييد: «مردم مانند دندانه‌هاى شانه مساوى‌اند» سازگار نيست. ولى وقتى معناى آيه‌١٦ و قرائن آن را ملاحظه مى‌كنيم مى‌بينيم كه آيه در صدد آن نيست كه رجحان و تقدم و برترى بعضى از انسان‌ها را بر ديگران ثابت كند، بلكه آن چه را ما در مورد تفاوت در قابليت‌ها گفتيم در نظر دارد. هر انسانى در تخصص خود از ديگران برتر است. پزشك در علم پزشكى از مريض برتر است. عالم دينى در تخصص خويش از پرسش‌گران بالاتر است... بنابراين، «بعضى از شما را در حوزه تخصصى بر ديگران برترى داديم.» لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِيّاً١٧؛ تا برخى‌شان برخى ديگر را به كار گيرند. اين، معناى تفاوت در تخصص است. لذا بشر مساوى است هم چون دندانه‌هاى شانه. تفاوت، در لياقت‌ها است و اين، همكارى ميان افراد جامعه را تسهيل و تثبيت مى‌كند.
ايمان به عدالت خداوند، به كمال خداوند، و به بخشندگى و مهربانى او است. خداوند است كه جامع صفات كماليّه است. خدا رحيم، رؤوف، مهربان، عادل و عالم است. او مخلوقات را آفريده و صفات خود را در آنها منعكس كرده و اين امرى طبيعى است؛ انسجام ميان علت و معلول و تناسب بين علت و معلول. معلول همواره به شكل علت است و اين اصل دومى را ايجاد مى‌كند. اين اصل مى‌گويد: انسان ذاتاً پاك است. در ميان انسان‌ها فرد پست و كسى كه نتوان او را اصلاح كرد يا نتوان با وى همكارى نمود وجود ندارد. اگر چنين شخصى يافت شود، در ميان مخلوقات، از نوادر است. اين امر تعاون را براى انسان‌ها آسان مى‌كند و به ايشان اجازه مى‌دهد كه دست خود را براى همكارى به سوى هر انسان ديگرى دراز كنند؛ و اين فطرت الهى است كه مردم را بر آن آفريده است. بنابراين، ايمان به خداى يكتا تسهيل كننده است و ايمان به عدالت خالق تسهيل كننده است و ايمان به روز حساب و معاد انسان را وا مى‌دارد تا احساس مسئوليت دقيق داشته باشد و در قبال جامعه خود احساس وظيفه دينى كند.
عرصه احكام. در حوزه احكام مباحث بسيارى مطرح شده كه به شئون جامعه اختصاص دارد. ملاحظه مى‌كنيد كه اسلام چگونه پيوندها را تأييد و مستحكم مى‌كند. در خانواده، روابط ميان زن و شوهر را تقديس مى‌كند و آن را وظيفه‌اى مقدّس مى‌داند كه فوق آن وظيفه‌اى نيست و ازدواج را از ساختن مسجد برتر مى‌داند و قطع پيوند زناشويى و كوتاهى در اداى وظايف زندگى مشترك را معصيتى فراتر از كوتاهى در ساختن مسجد به شمار مى‌آورد. پس پيوند ميان زن و شوهر مقدس است و استوار.
بعد، پيوند ميان فرزندان و والدين را تقديس مى‌كند و آن را وظيفه‌اى قريب به اطاعت از خداوند مى‌داند...
به روابط همسايگى نيز وارد مى‌شود. در مورد همسايه توصيه و تأكيد خاص دارد...
اسلام در تعليمات خود تأكيد مى‌كند مسئوليت مردم يك سرزمين، مسئوليتى است مشترك. پس اگر در يك منطقه يك نفر بر اثر فقر و گرسنگى يا بيمارى از دنيا رفت، خداوند به اين منطقه التفاتى نمى‌كند.
بنابراين، در هر منطقه هر فرد در قبال افراد مسئول است و تخلف از اين وظايف نزد خدا پذيرفته نيست.
«كسى كه شب سير بخوابد و همسايه وى گرسنه باشد ايمان به خدا و معاد ندارد١٨» و بدين طريق پيوند ميان افراد جامعه را به شدت محكم مى‌كند. سپس جلوتر مى‌رود و كناره‌گيرى از مردم و جامعه را تحريم مى‌كند.
اسلام، آزار، ظلم، غيبت، افترا و هر آن چه موجب تضعيف پيوندهاى اجتماعى و دور شدن افراد جامعه از يك‌ديگر مى‌شود تحريم مى‌كند.
در عبادات ملاحظه مى‌شود كه اسلام اهتمام كاملى دارد به اين كه هر عبادتى رنگ اجتماعى داشته باشد. شايد بدانيد كه نماز در ابتدا به صورت جماعت بود و بعد به مسلمانان اجازه داده شد كه آن را به صورت فرادى هم بخوانند. پس نماز، در طبيعت خود، به صورت جماعت است. هم چنين مسلمانان را به سوى قبله واحدى فرا مى‌خواند و به نماز چهره‌اى اجتماعى مى‌بخشد...
زكات هم، در همه انواع خود، يك تكليف اجتماعى است. برادران، زكات با مالياتى كه حكومت اسلامى در جاى خود وضع مى‌كند و آن را الزامى مى‌سازد فرق دارد. زكات و صدقات، آن گونه كه از آيه كريمه به دست مى‌آيد، فرايضى هستند كه براى حل مشكل اختلاف طبقاتى وضع شده‌اند نه براى تأمين خزانه دولت و پرداخت حقوق كارمندان و كارهاى ديگر. زكات براى اين است كه طبقات مختلف، با روش‌هاى متناسب با زمان، به يك‌ديگر نزديك شوند. كما اين كه امر به معروف و نهى از منكر ركن اساسى براى همكارى اجتماعى و هم بستگى افراد جامعه است؛ چرا كه: كُلُّكُم راع و كُلُّكُم مسؤول عَن رَعِيَّتِه‌١٩
عرصه چهارم، اخلاق. به منظور ايجاد حس مشترك و گسترده در انسان‌ها رهنمودهاى فراوان و آموزه‌هاى مكررى ديده مى‌شود كه حتى از عرصه اخلاق گسترده‌تر است. اسلام در آموزه‌هاى تربيتى خود مى‌خواهد به «فرد» اين حقيقت را بباوراند كه تو تنها نيستى بلكه جزئى از جامعه انسانى هستى. فلذا اين باور را در تعليمات اخلاقى خود استحكام مى‌بخشد و پس، در چهارچوب‌هاى اخلاقى، همكارى افراد با يك‌ديگر آسان مى‌شود.
از جمله اخلاق حسنه مردم دوستى، كرم، تواضع، حسن ظن، حسن معاشرت، صداقت، كمك به ضعيف، سوادآموزى، احترام به بزرگ‌تر، ترحم به كوچك‌تر، سلام كردن، خوش‌رويى، كتمان اندوه، عيادت بيماران، ادب حضور، قدردانى از صالحان، نكوهش فاسدان، حيا، عفو، عذر پذيرى، قبول فداكارى، خدمت به دوست، خستگى ناپذيرى در تعليم و تربيت، باز كردن مكان براى نشستن ديگران در مجالس و هزاران رفتار ديگر از اين گونه است، كه هر يك از اينها گرايش و رغبت انسان را براى توسعه و تعالى تقويت مى‌كند و همكارى و محبت ميان افراد جامعه را بر مى‌انگيزاند و موجب استحكام پيوندهاى اجتماعى مى‌گردد. اگر خواسته باشيم به تفصيل و توضيح احكامى بپردازيم كه به شئون اجتماعى اختصاص دارد، ناچار بايد نصف فقه اسلام را بيان كنيم، كه از معاملات و سياست تشكيل مى‌شود. اين ابواب، اگر بخش اعظم فقه نباشد، قطعا نيمى از آن است و براى تنظيم و تعيين حدود و ثغور مسائل مختلفى هم چون مسائل شخصى، قوانين مدنى و نظاير آن آمده است.
اسلامى كه احساس مدنيت را در انسان عمق مى‌بخشد و اين احساس را تقديس مى‌كند و آن را مستحكم مى‌خواهد، قبل از همه اينها، تلاش مى‌كند كه در فرد بينشى نسبت به جامعه ايجاد مى‌كند. مى‌خواهد روشن كند كه جامعه ساخته دست تو است، از مخلوقات تو است و چيزى نيست كه از بيرون بر تو تحميل شده باشد. اين يك مسئله اساسى است. انسان وقتى احساس كند كه خود او سازنده جامعه است، مى‌تواند باعث توسعه جامعه خود گردد و طبق برنامه مشخصى تعامل نمايد. اين مطلب در پاره‌اى از آيات قرآن كريم بيان شده است: إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ؛٢٠ خدا چيزى را كه از آن مردمى است دگرگون نكند تا آن مردم خود دگرگون شوند. ظَهَرَ الْفَسَادُ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ؛٢١ به سبب اعمال مردم، فساد در خشكى و دريا آشكار شد... اسلام و منشأ اختلاف طبقاتى‌٢٢
محيط مادى، مجموعه عوامل مختلف و متنوعى است كه افراد بشر را احاطه كرده و به طور محسوسى در وضع قيافه، قواى بدنى، غرايز، عواطف و حتى افكار و انديشه‌هاى وى مؤثر است...
هر چند گروهى از فلاسفه مادى در تأثير محيط مبالغه كرده و به ناروا معتقد شده‌اند كه همه قواى انسانى فقط محصول محيط مادى اوست و مؤثر ديگرى در پيدايش آن وجود ندارد، ولى اصل اين تأثيرها به طور اجمال مورد قبول همه متفكرين و فلاسفه است...
آيا مى‌توانيم ثروت‌مندى را كه در آسايش و تنعّم زندگى كرده، هر خواسته‌اش انجام يافته و در راه تحصيل ثروت بيشتر مطالعه‌اى جزئى و يك فعاليّت مختصر فكرى براى او كافى بوده است و مطّلعين و متخصصين از هر رشته در خدمتش آماده بوده‌اند و طعم فقر و گرسنگى را نچشيده و رنج بيمارى بدون درمان را نبرده است، از لحاظ روحيه، عاطفه و ورزيدگى عضلات، با خاركنى مقايسه كنيم كه هزاران جهاد در يك روز براى تأمين معاش فقيرانه خود متحمل مى‌شود و همه كارش را با تلاش‌هاى طاقت فرساى خودش انجام مى‌دهد؟ و بالاخره جوانى كه در محيط آزاد و بى بند و بار، در آغوش شهوات و در درياى هوى و هوس غوطه‌ور بوده، نمى‌تواند مثل محصّلى كه زندگى را در محيط پاك و جدى و منظّم آموزشگاه گذرانده است، فكر كند، كار انجام دهد و عواطف مشابه و اعصاب يك سان داشته باشد.
اين اختلاف قواى بدنى و روحى و تنوع شكل بدن و روح و تفاوت عواطف و غرايز در همه آثار و شئون زندگى مشهود مى‌شود...
اين تفاوت‌ها، وقتى از يك نسل تجاوز كند، به تدريج، شدّت مى‌گيرد و خود به خود اين تفاوت جسمى و روحى، مادى و معنوى تبديل به شكاف‌هاى عظيم صنفى، طبقه‌اى و ملى مى‌شود و فاصله‌ها رفته رفته زياد و زيادتر مى‌گردد.
انقلاب صنعتى، توسعه روزافزون سرمايه‌دارى و تكامل وسايل ارتباط و بالاخره ايجاد تمركز در همه شئون اجتماعات بشرى، شرايط مساعدى براى تشديد اين اختلاف و توسعه اين شكاف در همه شئون و به خصوص در زندگى مادى مردم به وجود آورد.
سرمايه‌هاى كوچك، با مساعدت شرايط، به سرمايه‌هاى بزرگ تبديل شد و به تدريج كمپانى‌ها، كارتل‌ها و تراست‌ها را به وجود آورد. قدرت دولت‌ها در مقابل قدرت اين سازمان‌هاى اقتصادى ناچيز شد. سرمايه‌هاى متوسط و ضعيف، كه نتوانست شرايط مساعدى تحصيل كند، به علت عدم امكان رقابت، به تدريج، از بين رفت. اعضاى طبقات متوسط به طبقه اول مبدل شدند يا در سلك طبقات ضعيف و محروم درآمدند. پيش‌رفت صنايع، توسعه بانك‌دارى، نظام‌هاى عالى توليد، استعمار ممالك ضعيف و ايجاد بازارهاى جهانى و بالا رفتن سطح زندگى به وسيله علوم و اختراعات، آن چنان سطح زندگى طبقات ممتاز را بالا برد كه زندگى شاهانه گذشته را به خاطر مى‌آورد و در مقابل، فقر و فاقه مستمندان آن چنان جان‌گداز به نظر مى‌آمد كه هيچ شباهتى به زندگى ساده فقراى سابق نداشت...
فقدان وسايل و انحطاط سطح زندگى، فقر و مرض، امكان تحصيلات عاليه را از فرزندان طبقات پايين گرفت و وسيله معالجه بدن رنجور و اعصاب فرسوده آنها را، كه از تغذيه نامناسب و آلودگى مسكن و لباس آنها شدت مى‌يافت، برايشان فراهم نساخت و در نتيجه، وقتى و فكرى و حالى براى علم و معرفت نيافتند.
رفته رفته جامعه به دو طبقه مشخص منشعب گشت: يك دسته داراى همه چيز شد و ديگرى همه چيز را از دست داد. آينده اين دو طبقه را هم، به علت فراهم بودن همان شرايط، درست مثل گذشته آنها يا كمى شديدتر بايد دانست.
اين شكاف عظيم و اين ظلم جان‌كاه، كه نتيجه طبيعى سازمان‌هاى اجتماعى بود، بزرگ‌ترين رنج روحى را براى وجدان‌هاى بيدار و متفكران فراهم مى‌كرد و بزرگ‌ترين خطر را نيز در مقابل طبقات مرفه به وجود مى‌آورد و در نتيجه، مطالعه درباره علاج اين بلاى اجتماعى و اين درد خطرناك شروع شد.
مكتب ماركسيسم يا سوسياليسم علمى معتقد است كه اگر ابزار توليد را از مالكيت طبقه سرمايه‌دار بورژوا در آوريم و آن را عمومى و ملى كنيم، اين مشكل حل شده است.
اين مكتب مى‌گويد تنها عامل تعيين كننده يك نظام اجتماعى همان طرز توليد است و تنها موجب اختلاف طبقاتى، در رژيم سرمايه‌دارى، اختصاص مالكيت ابزار توليد به طبقه بورژوا است.
اين تسلط بر وسايل توليد، از قبيل كارخانه‌ها، بانك‌ها، شركت‌ها، زمينهاى زراعى، معادن و غيره، سبب شده كه منافع در اختيار مالكان و مؤسسان ابزار توليد در آيد و شكاف طبقاتى عظيم بين اين طبقه و طبقه كارگر (پرولتر) حاصل شود و هرگاه اين تفاوت اصلى و عظيم از بين برود، رفته رفته سطح زندگى براى همه مردم يك‌سان مى‌شود و اين يك‌نواختى در مزاج افراد، در قواى بدنى، فكر، اخلاق، فرهنگ، دين، ادب و هنر تأثير خواهد كرد و در نتيجه جامعه يك طبقه‌اى به وجود خواهد آمد كه افرادش در همه چيز هم‌آهنگى خواهند داشت و حتى در طرز تفكر و كليه روبناهاى اجتماع نيز مساوى و مشابه خواهند بود و بنابراين فقط و فقط بايد مالكيت ابزار توليد و سرمايه‌هاى بزرگ را الغا كرد.
ما در اين جا در مقام بحث در پايه‌هاى اين نظريه از جهات فلسفى و اقتصادى و حتى سياسى نيستيم و چون مشكلى را كه در صدد پيدا كردن راه‌حل براى آن هستيم، مشكل اختلاف طبقاتى است، فقط به يك سؤال اكتفا مى‌كنيم:
محيط مادى و شرايط خارجى كه، به اعتقاد اين مكتب، خالق فكر و ايده و كليه روبناهاى اجتماع است در نظر ساير متفكران عامل مؤثر در ايجاد آنها است، چه بود؟ آيا فقط مالكيت ابزار توليد بود؟ آيا براى ايجاد وحدت طبقه، به جاى يك‌نواخت كردن هزاران عامل مؤثرى كه محيط را تشكيل مى‌داد و علت ايجاد طبقات گوناگون اجتماع بود، فقط يك‌سان كردن يك عامل، هر چند مهم باشد، كافى به نظر مى‌رسد؟
مگر شما خالق ايده و فكر و پديدآورنده جسم و روح و موجد نيروهاى بدنى و فكرى را فقط داشتن يك كارخانه و نداشتن آن مى‌دانستيد؟ يا مى‌گفتيد همه چيز و كليه عوامل محيط را به وجود مى‌آورد و اين محيط مادى است كه خالق و مؤثر است؟ بنابراين، شما، براى ايجاد طبقه واحد، بايد كليه عوامل متنوع محيط را يك‌سان كنيد و اگر نتوانستيد، دست از اين مدعا برداريد.
به همين دليل است كه در داخل كشورهاى سوسياليستى نتوانسته‌ايد وحدت طبقه، يعنى وحدت فكر، ايده، عاطفه، غريزه، تمايل و نيروهاى بدنى ايجاد كنيد. در چنين كشورهايى هر چند طبقه‌اى به نام بورژوا (سرمايه‌دار) يافت نمى‌شود ولى طبقات گوناگونى به نام افراد حزبى و افراد غير حزبى، بوروكرات‌ها (كارمندان) مردم عادى، كشاورز، كارگر، و جنگ ديده نظامى وجود دارد كه از هر نظر، مخصوصاً شرايط زندگى مادى و سطح زندگانى، با هم متفاوت‌اند.
تجمّل طبقه بوروكرات، حزبى و نظاميان تا آن جا مى‌رسد كه انسان را به ياد نظام‌هاى فئوداليته و سرمايه‌دارپى‌نوشت‌ها ١. دانش آموخته حوزه علميه قم و پژوهشگر پژوهشكده علوم و انديشه سياسى.٢. دانشگاه آمريكايى بيروت، به نقل از مجله العرفان، شماره ٥٤، نوامبر ١٩٦٦. هم اينك در ناى ونى، از مجموعه در قلمرو انديشه امام موسى صدر، ص ١٣ تا ٤٠، ترجمه على حجتى كرمانى.٣. بقره (٢) آيه ١١٥.٤. همان.٥. انفال (٨) آيه ٤٢.٦. همان.٧. روم (٣٠) آيه ١٠.٨. سخنرانى در دانشگاه داكار كشور سنگال در تاريخ ٢٥ ارديبهشت ١٣٤٥. بنگريد به: اديان در خدمت انسان، از مجموعه در قلمرو انديشه امام موسى صدر.٩. اين سخنرانى در دانشگاه داكار كشور سنگال در تاريخ ١٥/٥/١٩٦٧ مطابق با ٢٥ ارديبهشت ١٣٤٥ ايراد شده است. امام موسى صدر در يك سفر شش ماهه به چندين كشور افريقايى ارتباط عميقى با رؤساى جمهور، مقامات، انديشمندان، مردم و لبنانى‌هاى مهاجر اين كشورها برقرار كرد. اين متن هم اينك بنگريد. اديان در خدمت انسان، از مجموعه در قلمرو انديشه امام موسى صدر،١٩١، ترجمه سيد عطاالله افتخارى.١٠. رحمن (٥٥) آيه ٧.١١. بقره (٢) آيه ٢-٤.١٢. احزاب (٣٣) آيه ٧٢.١٣. اصول كافى، ج ٢، ص ١٦٤.١٤. حجرات (٤٩) آيه ١٠.١٥. بحارالانوار، ج ٧١، ص ٢٣٤.١٦. أَهُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَةَ رَبِّكَ نَحْنُ قَسَمْنَا بَيْنَهُمْ مَعِيشَتَهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَرَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِيّاً وَرَحْمَةُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ؛ آيا آنان رحمت پروردگارت را تقسيم مى‌كنند؟ حال آن كه ما روزى آنها را در اين زندگى دنيا ميانشان تقسيم مى‌كنيم. و بعضى را به مرتبت، بالاتر از بعضى ديگر قرار داده‌ايم تا بعضى ديگر را به خدمت گيرند و رحمت پروردگارت از آن چه آنها گرد مى‌آورند بهتر است. زخرف (٤٣) آيه ٣٢.١٧. زخرف (٤٣) آيه ٣٢.١٨. بحارالانوار، ج ٧٤، ص ١٩٣.١٩. همان، ج ٧٢، ص ٣٨.٢٠. رعد (١٣) آيه ١١.٢١. روم (٣٠) آيه ٤١.٢٢. به نقل از كتاب ناى ونى، از مجموعه در قلمرو انديشه امام موسى صدر، ص ١٣٣ تا ١٥٠، ترجمه على حجتى كرمانى.٢٣. اين مقاله، مقدمه‌اى است كه امام موسى صدر، بنا به درخواست دكتر يوسف مروه، مؤلف كتاب العلوم الطبيعيه فى القران، در هفدهم رمضان ١٣٧٨ مطابق با نوزدهم دسامبر ١٩٦٧، بر كتاب مذكور تحرير كرده است. هم اينك در كتاب ناى ونى، از مجموعه در قلمرو انديشه امام موسى صدر، ص ١٥١ تا ١٧٢، ترجمه على حجتى كرمانى.٢٤. رعد (١٣) آيه ٢٨.٢٥. حج (٢٢) آيه ١٨.٢٦. بقره (٢) آيه ١٩٥.٢٧. مقدمه‌اى كه امام موسى صدر، بنا به درخواست مترجم عربى كتاب تاريخ فلسفه اسلامى، نوشته هانرى كربن، نگاشت؛ به نقل از مجله العرفان، شماره ٥٤ ژوئن ١٩٦٦. براى بار نخست در ويژه نامه روزنامه ايران منتشر شد. هم اينك در ناى و نى.٢٨. بقره (٢) آيه ١٢٤.٢٩. احزاب (٣٣) آيه ٦.٣٠. نجم (٥٣) آيه ٣.٣١. حاقه (٦٩) آيه ٤٤ - ٤٦.٣٢. احزاب (٣٣) آيه ٢١.٣٣. حشر (٥٩) آيه ٧.٣٤. متن نامه امام موسى صدر به مفتى اهل سنت جمهورى لبنان، پس از انتخاب ايشان به رياست مجلس اعلاى شيعيان، به نقل از روزنامه لبنانى المحرر ١٩/١٠/١٩٦٩. پيش از اين ترجمه فارسى اين نامه در كتاب شرح حال امام موسى صدر منتشر شده بود. بنگريد به: عبدالرحمن اباذرى، امام موسى صدر، اميد محرومان (تهران: جوانه رشد، ١٣٨١) ص ٢٧٥ - ٢٧٨. هم اينك در كتاب ناى ونى، ص ٣٥٥ - ٣٦٠ ترجمه على حجتى كرمانى.٣٥. سخنرانى امام موسى صدر در دبيرستان دخترانه المقاصد در تاريخ ٧/١٢/١٩٦٧ مطابق با ١٦ آذر ١٣٤٥. المقاصد بزرگ‌ترين موسسه فرهنگى - اجتماعى اهل سنت لبنان است، كه مدارس، دانشگاه‌ها، بيمارستان‌ها و سازمان‌هاى بسيارى را در بر مى‌گيرد. به نقل از كتاب اديان در خدمت انسان، از مجموعه در قلمرو انديشه امام موسى صدر، ص ٥٩، ترجمه حميد رضا شريعتمدارى.٣٦. همان.٣٧. كافى، ج ٣، ص ٤٧٦.٣٨. بقره (٢)، آيه ٢٠٨.